X
تبلیغات
داستان عشق

داستان عشق

این داستان عشقی است که هیچگاه از ذهنم پاک نمیشود!!!

عاشقتم

من، من، محاله از تو سیر بشم
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون عاشق تو داره واست می میره
من، من، محاله از تو سیر بشم

توی اوج بی کسی هام،دلواپسی هام
یاوری از غیب رسید به فریاد
شکر خدایی که تو رو به من داد

توی دشت بی پناهی،بی تکیه گاهی
یاوری از غیب رسید به فریاد
شکر خدایی که تو رو به من داد

من، من، محاله از تو سیر بشم
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون عاشق تو داره واست می میره
من، من، محاله از تو سیر بشم

اشتیاق زندگانی با تو در من زنده شد
باغ ویران دلم از عطر گل آکنده شد
خسته از بی حاصلی عمر بودم آمدی
حاصل بی ارزش من لایق و ارزنده شد

من، من، محاله از تو سیر بشم
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون عاشق تو داره واست می میره

+ نوشته شده در  جمعه 26 آذر1389ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط میلاد  | 

دلم میخواد

دلم میخواد صدات کنم

تو آسمون عشقمون پر بزنی نگات کنم

دلم میخواد جونو تنو فدای خنده هات کنم

من بشینم رو به روتو سیر ببینم نگات کنم

دلم میخواد از عشق تو سبد سبد گل بچینم

از از اون نگاهه خوشگلت بد جوری من جون میگیرم

عشقه منی دوست دارم برای چشمات میمیرم

 

تقدیم به بهترین ناناز دنیا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آذر1389ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط میلاد 

کما

یک روز نمیدونم که عشقم چی بهم گفته بود که خیلی ازش دلگیر شده بودم.تصمیم گرفتم یکم اذیتش کنم که بفهمه که چه قدر دوستش دارم.تصمیم گرفتم که بهش بگم که میخوام خودمو بندازم زیر ماشین.زنگ زدم بهش گفت سلام با سردی جوابشو دادم گفت چیه ناراحتی گفتم نه ناراحت نیستم گفت چرا ناراحتی گفتم ناراحت نیستم دلخورم گفت چرا گفتم که همش تو میگی بیا از هم جدا بشیم گفت غلط کردم دیگه نمیگم بیا از هم جدا بشیم گفتم دیگه فایده نداره گفت یعنی چی گفتم یعنی این که میخوام از دنیا جدا بشم میخوام از دنیا دل بکنم برم تا راحت بشم از هر چی جداییه گفت میلاد میدونی داری چی میگی گفتم آره میخوام خودمو خلاص کنم میخوام خودمو بندازم زیر ماشین تا راحت بشم گفت میلاد لوس نشو دوباره گفتم ایندفعه دیگه شوخی ندارم دارم جدی حرف میزنم گفت میلاد اگه تو نباشی من میمیرم گفتم پس چرا همش میگی بیا از هم جدا بشیم گفت به خدا دیگه نمیگم گفتم بگی نگی فرقی نمیکنه و سریع قطع کردم 5 دقیقه دیگه زنگ زدم عشقم گفت کجایی گفتم کنار خیابون گفت میلاد تو رو خدا این حرفا رو نزن گفتم اگه میخوای خبرمو بگیری که مردم یا هنوز زندم میتونی زنگ بزنی خبرمو از رامین بگیری بعد قطع کردمو گوشیمم خاموش کردم بعد با گوشی خونه زنگ زدم به رامین و همه ی جریانو براش تعریف کردم گفتم که اگه زهره زنگ زد بگو از میلاد خبر میگرم بهت میدم بعد رامین زنگ زد خونه گفت زهره زنگ زده بهش گفتم که از میلاد خبرشو میگیرم بهت میگم گفتم زنگ بزن بهش بگو که میلاد نیم ساعت پیش رفته بیرون هنوز برنگشته هر وقت برگشت بهت خبر میدم. ساعت تقریبا 6 بود که زنگ زدم به رامین گفتم زهره زنگ نزده گفت چرا بابا بیچاره تا حالا 2 یا 3 بار زنگ زده اینقدر هم پشت تلفن گریه میکرد که چی یک لحظه دلم به حالش سوخت به رامین گفتم همین الان زنگ بزن بهش بگو که هنوز خبری از میلاد نشده بعد دوباره ساعت 10:30 زنگ بزن بهش بگو که میلاد و پیدا کردن الانم بیمارستانه مثل اینکه تصادف کرده الانم تو کماست رامین گفت باشه بهش میگم ساعت 10 بود که من گوشیمو روشن کردم و مثلا به زبون داداشم برای عشقم پیام فرستادم که میلاد رفته کما دکترا گفتن شاید دیگه به هوش نیاد بعد دیدم تلفن خونه زنگ خورد داداشم برداشت ولی مثل اینکه از اون طرف سریع قطع شده بود بعد از چند دقیقه یک پیام از طرف عشقم اومد که نوشته بود میلاد میدونم خودت گوشی رو ورداشتی میدونم خودتو ننداختی زیر ماشین یک پیام بده اگه تا 5 دقیقه دیگه پیام ندی دیگه جوابتو نمیدم منم بهش از طرف دادشم بهش پیام دادم که اون من بودم نه میلاد،میلاد الان رو تخت بیمارستانه.ولی اون هنوز اسرار داشت که اونی که گوشی رو جواب داده من بودم نه داداشم.فرداش صبح نزدیک ساعت 11 بود که به عشقم از طرف داداشم پیام دادم که خبر عشقتو نمیگیری نمیخوای بدونی میلادت در چه حالیه اونم جواب داد که میدونم تو میلادی بهتره اعترف کنی منم براش نوشتم که میدونی از تو جیب شلوار میلاد چی در آوردم گفت نه گفتم یک تیکه کاغذ که توش نوشته بود میروم فقط به خاطر تو باز دوباره برام نوشت میلاد اگه تا ساعت 12 بهم پیام ندی دیگه جوابتو نمیدم تا ساعت 12 کلی با هم کل کل کردیم که میلاد بیمارستان و تصادف کرده ساعت 12 شد عشقم پیام داد گفت میلاد اعتراف کن وگرنه نه من نه تو بالاخره بهش پیام دادم که آره منم میلاد و کلی حرفای دیگه زنگ زدم بهش گوشی رو ورداشت تا صداشو شنیدم گریم راه افتاد گریه کردم اونم از اون طرف میگفت گریه نکن من طاقت اشکاتو ندارم گفتم من ارزش تو رو ندارم تو ارزشت خیلی بیشتر از این چیزاست من لیاقت تو رو ندارم گفت میلاد از این حرفا نزن گفتم من باید جواب خدا رو چی بدم اگه خدا ازم پرسید چرا با فرشته ی من همچین کاری کردی چی باید به خدا بگم گفت میلاد باز داری لوس میشی ها گفتم زهره جونم من خیلی برای تو کمم برو دنبال زندگیت منم فراموش کن منم میرم دنبال بدبختیام بعد قطع کردم انتظار داشتم که عشقم زنگ بزنه ولی تا نیم ساعت زنگ نزد بعد من زنگ زدم گفتم زهره نمیتونم بدون تو زندگی کنم گفت پس بیا به پای هم بمونیم گفتم تا آخر عمر به پات میمونم.

اینم از ماجرای کما...........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آذر1389ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط میلاد 

دوستت دارم

تا اینکه ما یک روز قبل از عید فطر رفتیم شیروان از زمان آشنایی من با این دختره 2 روز گذشته بود.همون روز که ما رفتیم شیروان زهره دوباره زنگ زد و همون چیزایی که حدس میزدم به من گفت گفت نتونستم بدون تو طاقت بیارم منم از جریان اون دختره هیچی بهش نگفتم و تصمیم گرفتم که به اون دختره بگم که من یکی رو دارم که خیلی هم دوستش دارم و نمیخوام بهش خیانت کنم.شب من و رامین رفتیم پارک که اون دختره زنگ زد تمام جریانو بهش گفتم گفت به جاش برات یک دوست پسره دیگه پیداکردم گفت کیه گفتم یکی از دوستامه گفت گوشی رو بده بهش گوشی رو دادم به رامین باهاش حرف زد ولی راضی نشد که با رامین دوست بشه ولی نمیدونم چی شده بود که فرداش با رامین دوست شده اون دختره بهم گفت که همون زهره شمارتو به من داده گفتم دید من راست میگفتم گفت آره گفتم دیگه نمیخوای به من زنگ بزنی.

اون روزی که قرار بود برای اولین بار من وعشقم همدیگرو ببینیم همون دختره به رامین وقتی که من تو پارک منتظر عشقم بودم زنگ زده بود که به میلاد بگو زیاد به زهره رو نده گفته بود که زهره یک ساعت به میلاد میده زهره اون ساعتشو از دوست پسر دیگش گرفته که بده به میلاد رامین هم از این جریان هیچی به من نگفته بود شب همون روزی که عشقمو دیدم رامین جریانو بهم گفت البته خیلی التماسش کردم تا بهم گفت خلاصه منم خیلی ناراحت شده بودم به حدی که من هرشب پیش پسر خالم یعنی خونه ی اونا میخوابم اون شب خونه ی مادر بزرگم بودم چون خونه ی رامین با خونه ی مادر بزرگم دو تا کوچه فاصله داره خونه ی مادر بزرگم یک زیر زمین داره که هیچکی اون جا نمیشینه برای همین برای اینکه تنها باشم رفتم اونجا تا بخوابم. به زهره اس ام اس دادم که خیلی نامردی همون بود که میگفتی نمیتونم بدون تو زندگی کنم حالا میری ساعت از یکی دیگه میگیری میای میدی به من،من همچین عشقی رو نمیخوام اونم پیام داد که میلاد میدونی داری چی میگی این حرفا که میزنی یعنی چی گفتم خودت بهتر از هرکس میدونی چی میگم گفت باشه اگه میخوای از من دل بکنی اگه از من خسته شدی بگو دیگه بهت زنگ نمیزنم چرا بهانه میاری بگو تا برم گم شم منم گفتم فقط فردا بیا ببینمت دیگه تمومش میکنیم.اون شب حالم خیلی داغون بود تا حدی که تا ساعت 3 نصفه شب داشتم گریه میکردم.

خلاصه صبح شد و منم رفتم که عشقمو ببینم که جریانشو تو اون خاطره ی قبل تر براتون تعریف کرده بودم فقط یک قسمتی که نگفته بودمو میگم.گفت خوب اون حرفا چی بود دیشب میزدی یعنی تو میگی من یک کسی دیگرو دارم و دیگه ازت خسته شدم گفتم من همیشه برای تو مثل یک آدامس بودم گفت میلاد لوس نشو حرف دلتو بزن گفتم حرف دلم اینکه نمیخوام به جز من با کسی دیگه ای رابطه داشته باشی اگه میخوای با یکی دیگه حرف بزنی به من بگو که از زندگیت برم بیرون گفت آخه عزیز دلم من حتی به خودم اجازه نمی دم که به کسه دیگه ای به جز تو فکر کنم بعد تو میگی که من با یکی دیگه حرف میزنم خیلی نامردی میلاد منم چون به عشقم اعتماد داشتم قبول کردم و زش قول گرفتم و خودم هم قول دادم که بهجز همدیگه به هیچ موجود دیگه ای فکر کنیم.

فردای همون روزی که عشقمو دیدم زنگ زد گفت بیا تو خیابون میخوام یک چیزی بهت بدم رفتم پیشش 5 دقیقه با هم حرف زدیم بعد از تو کیفش یک عکس با یک کاغذ در آورد داد به من عکس مال خودش بود کاغذ که باز کردم دستشو گذاشت رو دستم گفت هر وقت از پیشم رفتی این نامه رو بخون بعد ازش خداحافظی کردم و رفتم نزدیک 20 بار نامه رو خوندمو گریه کردم الان نامش دستم نیست که جریانش مفصله و بعدا براتون میگم.

منتظر خاطره های دیگه باشید...

+ نوشته شده در  شنبه 29 آبان1389ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط میلاد 

به جز تو کسی را نمیخواهم

سلام دوستان.این داستانی که براتون نوشتم مربوط میشه به اولین قرار منو عشقم.

یک هفته پیش عید فطر که قرار بود من و عشقم همدیگرو ببینیم یک شب عشقم گفت میلاد بیا از هم جدا بشیم منم چون میدونستم عشقم نمیتونه بدون من طاقت بیاره قبول کردم چون میدونستم فردا دوباره زنگ میزنه میگه میلاد نمیتونم بدون تو زند گی کنم.همون شب یک شماره ی نا آشنا بهم زنگ زد من جواب دادم گفتم بفرمایید گفت سلام خوبی صدای یک دختر بود گفتم شما گفت یک دوست گفتم چه جور دوستی گفت یک دوست خوب گفتم کاری داشتین گفت آره گفتم خوب بفرمایید گفت من خیلی تنهام میخوام یکی باهام باشه گفتم خوب چرا افتادین رو سر من خندید و گفت نه بابا این حرفا چیه من میخوام فقط یکی کنارم باشه گفتم مگه تو خونتون کسی کنارت نیست گفت نه بابا میخوام یک عاشق کنارم باشه گفتم آها از اون نظر گفت آره از اون نظر گفتم شمارمو از کجا گیر اوردی گفت همین جوری یک شماره گرفتم که شماره تو در اومد گفتم شوخی نکن گفت شوخی نمیکنم گفتم شمارمو زهره داده آره گفت زهره کیه گفتم همونی که شمارمو داده گفته زنگ بزن امتحانش کن گفت بابا زهره کیه تو هم گیر دادی به زهره حالا زهره کیه گفتم فراموشش کن ولی بگو شمارمو از کی گرفتی گفت خودم همین جوری یک شماره گرفتم که تو گوشی رو ورداشتی گفتم خوب از من چی میخوای گفت میخوام که با من دوست بشی گفتم حالا چرا میخوای با من دوست بشی این همه پسر بهتر از من ریخته تو خیابون گفت شکست نفسی نکن تو با همه فرق داری گفتم چه فرقی گفت خیلی فرقا شما خوبی مهربونی منم در ادامه ی حرفاش به شوخی گفتم کارت شارژمیگیرم گفت نه بابا از این حرفا نزن گفتم پس شما میخواید که با من دوست بشی آره گفت اگه شما اجازه بدید.یک لحظه پیش خودم فکر کردم که نکنه فردا زهره زنگ نزنه بعد من تنها بمونم رو این حساب بهش گفتم باشه من قبول میکنم گفت پس ما از الان دو تا دوستیم اون روز چون به خاطر قضیه جدا شدن از زهره ناراحت بودحالم زیاد خوب نبود گفت چی شده انگار از من زیاد خوشت نیومده گفتم نه حالم خوب نیست برای همون بعد ازش سوال کردم چند سالته کجا زندگی میکنی گفت من 20 سالمه به خاطر کار بابام زاهدان زندگی میکنیم گفتم میدونی تو 4 سال از من بزرگتری گفت جدی میگی گفتم آره من 16 سالمه گفت ولی صدات که خیلی بزرگ دیده میشه گفتم این مد لش این مد لیه گفت چه مدل باحالی گفتم تو با این اختلاف سنی مشکلی نداری گفت نه من مشکلی ندارم گفتم هنوزم حاضری من کنارت باشم با اینکه از من 4 سال بزرگتری گفت آره گفتم ببین من باید برم خونه دیرم شده بهت پیام میدم گفت باشه برو خونه قطع کردم رفتم خونه تا اینکه...

+ نوشته شده در  شنبه 29 آبان1389ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط میلاد 

دوستت دارم

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آبان1389ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط میلاد 

فقط تو را میخواهم

همون روزی که من عشقمو برای اولین بار دیدم بعد از ظهرش قرار شد که ما فردا هم همدیگرو ببینیم.و ماجرای فرداش...

صبح که از خواب بیدار شدم با رامین (همون پسرخالم) رفتیم بیرون زنگ زدم به عشقم گفتم کجایی گفت تا 5 دقیقه دیگه میرسم پارک گفتم باشه منم تا 5 دقیقه دیگه میرسم فعلا خداحافاظ رسیدم پارک زنگ زدم گفتم کجای پارکی گفت یک جا رو میبینی که پر بچه ی اطرافمو نگاه کردمو دیدم یک جا نزدیک 10 تا بچه ی قد و نیم قد یک جا جمع شدن گفتم آره دیدم گفت خوب من بین اونایم رفتم جلو دیدم بهبه زهره خانو نشسته و دوروبرش پر بچه رسیدم پیشش گفتم من فکر کنم اشتباه اومدم اینجا مهدکودکه گفت میلاد بشین لوس نشو نشستم روبروش اونم بچه ها رو پیچوند و اونا رفتن و ما تنها شدیم گفت حالت چطوره؟گفتم خوبم گفت چی کار میکنی؟گفتم به جز فکر کردن به تو کار دیگه ای یاد ندارم گفت الهی قربون اون شکل ماهت برم.یکم با هم حرف زدیم بعد گفتم بیا جلو گفت چیکار داری گفتم بیا جلو امد جلو یکی از دکمه های پیرهنمو باز کردم اون بخیه های روی سینم رو که ماله قلبم بود نشون دادم(اون موقع هنوز بهش نگفته بودم که قلبمو عمل کردم و هنوز درد میکنه)یکدفعه زبونسو گاز گرفت گفت وای این چیه گفتم هیچی این بخیه ها مال قلبمه گفت مگه قلبت چی شده گفتم هیچی وقتی 8 ساله بودم عمل کردم ولی هنوزم اگه بهش فشار بیارم درد میکنه گفت الهی بمیرم گفتم میدونی برای چی نشونت دادم گفت برای چی گفتم برای اینکه بدونی قلبم درد میکنه منو اذیت نکنی گفت مگه من تا حالا من تو رو اذیت کردم گفتم آره تا حالا بهم دو سه بار گفتی که منو فراموش کن اینم بد ترین درد برای قلب منه گفت باشه خوشگلم دیگه بهت فراموشم کن از این بعد بهت میگم که به پام بمون گفت آفرین خوشگل میلاد.نزدیک 30 ساعت پیش هم بودیم که بعد گفت میلاد دیرم شده گفتم خوب عزیزم برو که دیرت نشه اون رفت منم نشسته بودم با چشما همراهیش میکردم.

دوستان فعلا بای...

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط میلاد 

اولین قرار

قبلا بهتون گفته بودم که من و عشقم قرار گذاشته بودیم که همدیگرو عید فطر ببینیم حالا میخوام ماجرای اولین دیدارمونو براتون تعریف کنم ماجرای اولین رویارویی من و عشقم.

یک روز قبل از عید فطر من و خانوادم راهی شیروان شدیم که شب بود رسیدیم شیروان.فرداش که عید فطر بود ما رفتیم سر خاک اموتمون که نمیشد عشقمو ببینم آن روزم به سختی گذشت شب با هم قرار گذاشتیمتو پارک همدیگرو ببینیم.بالا خره صبح شد و من رامین راهی پارک شدیم رامین با من اومد که مارم اینا به من شک نکنن تو راه رامین زنگ زد به دوستش که بیاد پارک رامین تنها نباشه.رسیدیم پارک دوست رمین با خودش رفتن یک گوشه نشستن و منو تنها گذاشتن من زنگ زدم به عشقم گفتم کجایی گفت من آرایشگاهم تا 10 دقیقه دیگه میام. 5 دقیقه دیگه بهش زنگ زدم که کجایی گفت هنوز آرایشگاهم گفتم خوب من تو رو از کجا بشناسم گفت من یک شلوار لی آبی پوشیدم با یک مقنعه ی سرمه ای گفتم باشه منتظرتم 5 دقیقه دیگه هم گذشت که زنگ زد کفت کجایی گفتم کناره فواره گفت خوب ما رو میبینی گفتم کیارو گفت بابا دو تا دختر نمیبینی گفتم چرا گفت خوب بیا اینجا رفتم پیششون یکی از دختر ها همون مشخصاتی عشقم به من داده بود رو داشت ولی یکی دیگه چادری بود گفتم سلام همون دختری که عشقم مشخصاتشو بهم داده بود خیلی ناراحت به نظر میرسید ولی ان یکی چادریه نه بعد اون دختره چادریه گفت زهره خیلی از دستت ناراحته (چون من شب پیشش عروسی بودم و نتونستم بهش زنگ بزنم برای همون پیش خودم فکر کردم برای شب پیشه) گفتم آخه چرا گفت نمیدونم بعد همون دختره یک جعبه ی کادویی در آور بلند شدن و اونو داد به من و رفتن من چند ثانیه ای سر جام واستادم بعد دنبالشون راه افتادم رفتم گفتم زهره یک لحظه واستا هردوتاشون واستادن اون دختر چادریه گفت زهره حالش خوب نیست باید بریم خونه گفتم باشه برید فقط به زهره اینو بدید(قبلا یک بند گوشی که شکل قلب بود برای خودم گرفتم ولی همون روز تصمیم گرفته بودم که بدم به عشقم) ازم گرفت و رفتن بعد از 2 دقیقه زنگ زدم به گوشی عشقم که یکم از من دور شده بودن و منتظر تاکسی بودن که گفتم چرا از دستم ناراحتی گفت هیچی ولش کن و قطع کرد دوباره زنگ زد گفت میلاد اونی که شلوار لی پوشیده بود من نبودم اون چادریه منم همون جا واستا الان با یک تاکسی میام دنبالت بریم بیرون منم خیلی ناراحت شدم یک ماشین جلوم ترمز زد که عقب عشقم نشسته بود منم نشستم عقب تا نشستم گفت سلام جوابشو ندادم دوباره گفت سلا ایندفعه با سردی گفتم علیکم السلام گفت چیه ناراحتی گفتم بله خیلی هم ناراحتم(از همون لحظه تصمیم گرفتم که حتی اگه عشقم منو کشت من از دستش ناراحت نشم) گفت خوب بخشید گفتم نه گفت بابا غلط کردم ببخشید هیچی نگفتم گفت خیلی خوب منو نبخش گفت حالت چطوره گفتم خوبم بد نیستم گفت ناراحت شدی گفتم نه گفت چرا ناراحت شدی گفتم یکم ناراحت شدم گفت ببخشید گفتم باشه بخشیدمت گفت الهی من دورت بگردم بعد به راننده گفت پیاده میشیم پیاده شدیم داشتیم راه میرفتیم من از عشقم چند قدم جلوتر بودیم که یکدفعه عشقم دستمو گرفت و منو کشوند طرف خودشو گفت بابا با من راه بیا معلومه که هنوز ناراحتی ها گفتم آره تا آخر امروز ناراحتم بد دیگه خوب میشم.یک ربع راه رفتیم بعد گفت میلاد خسته شدم گفتم بیا تاکسی بگیریم ببرمت خونتون بعد خودمم میرم گفت باشه یک تاکسی گرفتم سوار که شدی اول اون نشست بعد من نشستم تاکسی که یکم رفت بعد برای یک دختر تقریبا بزرگ نگه داشت عشقم زد به پهلوم گفت پیاده شو گفتم مگه رسیدیم گفت نه پیاده شو بهت میگم پیاده که شدی اون دختره سوار شد بعد عشقم نشست بعد من وقتی که نشستم آروم دم گوشم گفت کور خوندی بزارم یک دختر دیگه کنارت بشینه منم گفتم هر چی تو بگی دو باره تاکسی نگه داشت تا اون دختره پیاده بشه بعد عشقم نشست بعد من چند دقیقه بعد تاکسی برای یک پسر جوون نگه داشت عشقم گفت نمیخوای پیاده بشی آروم دم گوشش گفتم کور خوندی بزارم یک پسر غریبه بشینه کنارت اونم خندید و گفت ای ناقلا گفتم قابل شما رو ندارشت.بعد فهمیدیم که تاکسی داره اشتباه میره بعد چون من بلد نبودم عشقم گفت آقا ما فلان مسیر میریم راننده تاکسی گفت من اونجا نمیرم بعد عشقم گفت مگه ما همون اول نگفتیم که میریم اونجا خلاصه راننده تاکسی زد زیرشو ما پیاده شدیم که یک تاکسی دیگه بگیریم یکم که راه رفتیم منتظر تاکسی شدیم یکدفعه یک ماشین شخصی چند متر جلوتر از ما نگه داشت که ما سوار بشیم بعد ما نرفتیم جلو عشقم با دستش اشاره کرد که بیاد عقب اون راننده هم مثل این جو گرفته ها چنان اومد عقب که افتاد تو جوب یعنی اون لحظه من و عشقم فقط داشتیم میخندیدیم و اون راننده به ما نگاه میکرد بعد از چند لحظه یک ماشین دیگه اومد و من و اون راننده ی ماشین دیگه کمک کردیم تا ماشین از تو جوب در آوردیم بعد سوار تاکسی جدیده شدیم عشقمو سر کوچشون پیاده کردمو خودم هم برگشتم خونه.

...و این بود ماجرای اولین قرارمون

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط میلاد 

عکس 2

این ادامه داستان عکسه:

شب از شیروان برگشتیم، صبح از خواب بیدار شدم زنگ زدم به عشقم گفتم کی میخوای بری عکسمو از رامین(همون پسر خالم) بگیری گفت ساعت 10 صبح گفتم باشه زنگ میزنم بهش میگم تا 1 ساعت دیگه بره پارک زنگ زدم رامین گفتم ساعت 10 پارک باش که عکسمو بدی به زهره گفت باشه ساعت یک ربع به 10 زنگ زدم به عشقم گفتم رامین الان پارکه برو عکسمو ازش بگیر گفت بهش بگو من الان نمیتونم ساعت 5 بعد از ظهر بیاد گفتم الان رامین تو پارک منتظرته گفت خوب الان نمیتونم گفتم باشه بهش میگم زنگ زدم رامین گفتم رامین برو خونه ساعت 5 بعد از ظهر برو پارک گفت میلاد من مسخره ی تو اون دختره که نیستم الان گفتی برو پارک اومدم دیگه حالا چی میگی گفتم خوب الان نمیتونه بیاد گفت به درک که نمیتونه بیاد اینقدر ازش معذرت خواهی کردمو التماسش کردم که راضی شد بعد از ظهر بره پارک زنگ زدم به عشقم گفتم که با زور رامینو راضیش کردم که بعد از ظهر بیاد گفت باشه بعد از ظهر میرم.

خلاصه بعد از ظهر شد که ساعت یک ربع به 5 زنگ زدم به رامین گفتم کجایی گفت تو پارکم به زهره بگو که بیاد جای فواره گفتم باشه زنگ زدم به عشقم گفتم که بره کجا گفت باشه بعد از 20 دقیقه عشقم زنگ زد قبل از اینکه من بگم سلام گفت میلاد خیلی نامردی دیگه بهم زنگ نزن بعد خداحافظی کرد زنگ زدم داشت گریه میکرد گفتم عزیزم چی شده چرا نباید بهت زنگ بزنم گفت تو منو به بازی گرفتی گفتم نه به خدا مگه رامینو ندیدی گفت نه گفتم بابا برو جای فواره میبینیش گفت دیگه نمیخوام برم دیگه هم زنگ نزن گفتم تو رو خدا زهره این کا رو با من نکن گریم گرفت داشتم گریه میکردم که عشقم گفت میلاد خجالت بکش داری گریه میکنی باشه بابا من تنهات نمیزارم گفتم تئو که خودت میدونی تحمل دوریتو ندارم بعد تو میخوای مثل یک آدامس منو له کنی گفت باشه بابا غلط کردم نمیرم گفتم پس برو عکسمو بگیر گفت باشه.خلاصه رامین موفق شد عکسمو بهش بده بعد از این که رامین عکسمو بهش داد زنگزد به گوشیم ولی گوشیم دست من نبود دست مادرم بود تا مادرم گوشی رو ورداشت رامین فکر کرده بود منم بدون این که سلام کنه گفته بود که میلاد عکستو بهش دادم بعد فورا قطع کرده بود بعد مادرم زنگ زده بود به رامین گفته بود رامین عکس میلاد و به کی دادی رامین گفته بود هیچ کس خاله دادم به یکی از دوستام که میلاد میشناستش عکس تو گوشیمو بهش نشون دادم.خلاصه مادرمو یک جوری پیچونده بود.

اینم از ماجرای عکس...

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط میلاد  | 

تقدیم به عزیزترینم

آری ، آغاز

آری ، آغاز دوست داشتن زیباست

گرچه پایان راه ناپیداست

من دیگر به پایان راه نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست زیباست

گرچه پایان راه ناپیداست

من دیگر به پایان راه نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط میلاد 

تو فرشته ای

تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پراز رازی و زیبایی
ومن در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی ، آبی وآرام وبی پایان
ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف
ومن درآرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها وساکت وسر شار
ومن تنها دراین دنیای دوراز غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور ونامعلوم
ومن درحسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی به بال بی جان کبوتر ها
ومن هم یک کبوتر تشنه  باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قراری من
ببین با تو چه روئیایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز ازعطر دستانت پراز شوق است دستانم
تو فکر خواب گل هایی که یک شب باد ویران کرد
ومن خواب ترا می بینم ولبخند پنهانم
تو مثل لحظه ی هستی که باران تازه می گیرد
ومن مرغی که ازعشقت فقط بی تاب وحیرانم
تو می آیی ومن گل می دهم درسایه چشمت
وبعد ازتو منم با غصه های قلب می سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
ومن تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست ونغمه مهتاب ومرغان سفر کرده
وشاید یک مد کمرنگ ازشعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد
که تو یک شب بگویی ، دوستم داری تو ، می دانم
غروب آخرشعرم پراز آرامش دریاست
ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم
به جان هرچه عاشق توی این دنیای پرغوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها وبی فانوس خواهم مرد
 
تقدیم به تنها عشق زندگیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط میلاد 

تولدمون مبارک

سلام به شما دوستان عاشق به همه ی عاشقانی که عاشقانه عشقشونو دوست دارند به تمام عاشقانی که حاضرن برای عشقشون بمیرن حاضرن بمیرن ولی عشقشون راحت زندگی کنه حاضرن به خاطر عشقشون جونشونو بدن حاضرن تمام اعضای بدنشونو تقدیم عشقشون کنن سلام به عاشق هایی که نمیتونن بدون عشقشون زندگی کنن نمیتونن حتی یک لحظه به عشقشون فکر نکنند و سلام به تمام عاشقان و معشوقان جهان هستی.باشه گریه نکنید

خوب زیاد مقدمه چینی کردم امروز با خاطره نیومدم ولی با یک چیزی اومدم که خیلی برای من مهمه و حتم دارم همچین روزهایی برای عاشقان خیلی مهمه امروز روزیه که توش مهمترین اتفاق زندگیم افتاده یک اتفاق زیبا یک اتفاق مهم یک اتفاق عاشقانه یک اتفاقی سر آغاز عاشقیست اتفاقی که برای تمام عاشقان پیش میاد(حتما الان تئو دلتون میگید ای بابا معما که نمیخوای بگی بگو دیگه)باشه میگم چه اتفاقیه؟ ولی خیلی اتفاق خوبیه.

همون جور که بالا گفتم امروز(۱۹/۸/۱۳۸۹)مصادف است با روزی که عشق من آغاز شد عشقمو پیدا کردم یعنی روز۱۹/۵/۱۳۸۹ عشق من آغاز شد همون روز اول همون روزی که یک دختر نه بهتره بگم یک فرشته ی آسمونی بهم زنگ زد نمیدونم خدا هیچ جا نگفته که یک انسان عاشق یک فرشته میشه ولی من شدم یک فرشته ای که ارزش ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار مردن و زنده شدنو به خاطر اون داره.

امروز روز تولدمونه یعنی من و عشقم ما سه ماهگیمونو تموم کردیم و وارد ۴ ماهگی شدیم پس ۴ ماهگیمون مبارک شو لولولولولولولولولولولولولولولولولولولولولولولو

همتون دعوتین کوچه ی عشق پلاک عشق و محبت باور کنید آدرسش سر کاری نیست بیاید میفهمید میخوایم بترکونیم یک جشنی بگیریم که همه حال کنن کوچیک و بزرگ پیر و کچولو امشب پارتیش داریم زود بیاین من و عشقم منتظرتونیم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

نمیدونید امشب چه قدر خوشحالم خیلی خیلی دوست دارم تا آخرین لحظه ی عمرم کنار عشقم بمونم من و عشقم یک جمله ی معروف داریم که میگه هیچکی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه من همیشه اینو به عشقم میگم.

عشق من یک فرشته ی به تمام معناست و خیلی دوستش دارم تا سال ۳۰۰۰ شمسی میگم عشق من خیلییییییییییییییییییییییییی دوووووووووووووووووووووووست دارم.

عشق من بهت میگم من بدون تو هیچم اگه تو نباشی منم نیستم و همیشه بهت میگم دوستت دارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط میلاد 

عکس..

تقریبا اواسط ماه رمضون بود که ما میخواستیم به همراه خانواده بریم شیروان.

زنگ زدم به عشقم گفتم یک خبر بهت بدم گفت بگو گفتم من دارم میام شیروان گفت واقعا راست میگی گفتم آره.گفت خوب منتظرتم.

خلاصه ما راهی شیروان شدیم نزدیکای شب بود که رسیدیم.صبح که بیدار شدم زنگ زدم به عشقم گفتم نمیتونی بیای منو ببینی گفت نه من فردا میام گفتم خوب ما امشب برمیگردیم گفت به خدا از خدامه بیام ولی نمیتونم.گفتم باشه اشکال نداره ان شا ا... عید فطر(آخه ما قبلا با هم قرار گذاشته بودیم که همدیگرو عید فطر ببینیم چون ماهر سال عید فطر میریم شیروان)گفت باشه یک هفته بیش تر به عید نمونده این یک هفته رو هم بگذرون گفتم خیلی سخته ولی چاره چیه گفت میلاد میتونی یک کاری بکنی گفتم چی کار گفت یک عکس بده به رامین که من فردا اومدم ازش بگیرم(من قبلا درباره ی رامین همون پسرخالم به عشقم گفته بودم) گفتم باشه من شب با رامین رفتیم پارک با گوشی خودم عکس گرفتیم بعد بلوتوث کردم رو گوشی رامین که فردا بهش بده.ما شب رگشتیم فرداش که مشهد بودم زگ زدم به عشقم گفتم کی میری پیش رامین گفت بعد از ظهر.من هر 10 دقیقه یک بار زنگ میزدم به رامین بهش میگفتم چیکار کنه...

ان شاا... ادامه داستانو بعدا میفرستم.منتظر باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 آبان1389ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط میلاد 

تقدیم به عشقم

چشمهايم شكسته است

و از مژه‌هايم گريه مي‌چكد

حال، تو را چگونه باور كنم

سايه ها آنقـدر آفتاب خورده‌اند

كه پوسيدن را انكار مي كنند

از نگاهت بارها زمين خوردن را آزموده ام

اكنون تو در چشمهاي شكسته ام

كدام آفتاب را جستجو مي كني

در حاليكه سالهاست

كفشها يم را بر گـردن آويخته‌ام

و پاهايم فاصله را در سكوت كوچه مي‌نوشد


دفتر خاطره‌هامون پر شده از غم و حسرت

چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت

تا به كي گوشه نشستن، عكس فردا رو كشيدن

تا به كي رفتن و رفتن، اما هيچ جا نرسيدن

يا كه موندن پشت ديوار و يه توجيه

اينه بن بست، بسه رفتن

مثل اون پرنده‌اي كه تو قفس فكر فراره

ولي وقتي مي‌ره بيرون، نمي‌دونه كي رو داره

تو هم يه اسيري اما، اسير قلبت و نقشت

نقشي كه خودت نوشتي، ولي دنيا نمي‌ذاره

بيا اين نقش رو رها كن، فكر تازه‌اي بنا كن

بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غريبي

به جاي حسرت روزهاي گذشته

يا شمردن سرانگشتي قاب‌هاي شكسته

به ستاره‌ها نگاه كن، به طلوع گرم خورشيد

به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقايق

كه يه فرداي ديگه، تو دفتر خاطره‌هامون بمونه

چند صفحه حرفاي تازه، چند تا شاخه گل پونه

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط میلاد 

عشق واقعی

اون اول های آشناییمون بیشتر روزا عشقم میرفت بیمارستان ولی شب برمیگشت هر وقت میخواست بره به من میگفت منم بهش میگفتم تو رو خدا بیمارستان واسته ولی اون خیلی لجباز بود میگفت نمیتونم بدون تو طاقت بیارم وقتی هم که میرفت بیمارستان گوشیشو نمیبرد برای همون زود برمیگشت خونه همیشه با داداشش سر همین موضوع با دعوا میکردن منم بهش التماس میکردم که بیمارستان یکی دو روز واسته ولی اون گوش نمیکرد که گوش نمیکرد.

یک روز که رفته بود بیمارستان به من هم گفته بود که میرم بیمارستان دیدم یک پیام برام اومده پیام که باز کردم دیدم نوشته سلام آقا میلاد من ورداشتم نوشتم سلام شما گفت من دختر خاله ی زهره ام.گفتم بفرمایید کاری داشتید گفت میشه زنگ بزنید زنگ زدم گفت سلام گفت سلام خوبید گفتم مرسی گفت اقا میلاد یک چیزی بگم گفتم چی شده برای زهره اتفاقی افتاده گفت نه گفتم پس چی گفت من شما رو خیلی دوست دارم گفتم خوب گفت خوب که میخوام زهره رو ول کنی بیای با من دوست بشی گفتم نمیتونم زهره رو فراموش کنم نمیتونم خیانت کنم گفت بابا من از زهره بهترم مگه زهره چی داره که تو ولش نمیکنی اون فردا پس فردا میمیره تا اینو گفت گفتم دهنتو ببند آشغال کثافت خفه شو گفت جدی دارم میگم گفتم حالم ازت بهم میخوره احمق برو گمشو گفت یعنی همین گفتم آره گفت باشه من شما رو از هم جدا میکنم گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی.بعد تلفونو قطع کردم. شب که زهره از بیمارستان اومده بود خونه پیام داد میلاد یک چیزی بگم گفتم بگو گفت دختر خالم رفته به خالم یعنی مامان خودش گفته که زهره با یک پسره دوسته خالمم ازم پرسیده منم گفتم آره با یک پسره دوست شدم خیلی هم دوستش دارم گفتم آفرین.فرداش دختر خالش رفته به بابای زهره گفته بود که من گوشی زهره رو چند روز قرض میخوام بعد گوشی رو از زهره گرفته بود بعد از ظهر زنگ زد دختر خالش بود گفت خوب شما رو از هم جدا کردم ها حالا با هم دوست بشی گفتم اگه حتی خدا نکنه زهره بمیره بازم من با تو دوست نمیشم گفت چرا گفتم به تو چه گفتم گوشی رو بده به زهره باهاش کار دارم گفت زهره تو اتاقه درم قفل کرده داره گریه میکنه گفتم اگه گوشی رو بدی باهاش صحبت کنم باهات دوست میشم گفت باشه 10 دقیقه دیگه زنگ بزن.10 دقیقه دیگه زنگ زدم زهره گوشی رو ورداشت تا صداشو شنیدم اشکم جاری شد اونم دید که من گریه میکنم گریه کرد تا 10 دقیقه همینجوری داشتیم با هم گریه میکردیم که گفت میلاد بسه گریه نکن قلبت درد میکنه گفتم نمیتونم جلوی گریمو بگیرم گفت ببین من گریه نمیکنم تو هم گریه نکن دیگه گفتم باشه عزیز دلم باشه فدات شم.گفت میلاد حالا چی کار کنیم گفتم فقط باید دعا کنیم گفت من نمیتونم بدون توزندگی کنم گفتم مگه من میتونم بدون تو زندگی کنم اگه قراره تو نباشی منم دوست ندارم تو این دنیا باشم گفت میلادد چی داری میگی خودتو لوس نکن دیگه گفتم لوس شدن نیست این اندازه دوست داشتنمو به تو نشون میده گفت خوب فهمیدم چه قدر دوستم داری دیگه از این حرفا نزن گفتم باشه گفت میلاد تو بدون من چیکار میکنی گفتم هیچ کار فقط میسوزم و منتظر تو میمونم تا برگردی گفت هیچکی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه گفتم آره هیچ چیز به جز مرگ من گفت یک چیزی بگم گفتم بگو گفت اگه اینجابودی گفتم خوب گفت میدیدی چه جوری این دختر خاله ی من داره گریه میکنه گفتم دختر خالت(با حالت تعجب)گفت آره دختر خالم اونم به گریه من و تو گریه میکنه گفتم خوب بهش بگو اگه نمیخوای گریه کنی ما رو اذیت نکنه یکدفعه دیدم گوشی رو داده به دختر خالش اونم داره مثل چی اشک میریزه گفت ببخشید آقا میلاد اذیتتون کردم تازه فهمیدم هیچ کس نمیتونه شما رو از هم جدا کنه منم الکی وقت خودمو تلف کردم گفتم خوشحالم به این نتیجه رسیدی دیگه نمیخوای گوشی زهره رو بگیری گفت نه گفتم باریکلا دختر خوب حالا گوشی رو بده به زهره دیگه هم ما رو اذیت نکن گفت چشم گوشی رو داد به عشقم گفت میلاد دیدی چه جوری داشت گریه میکرد گفتم آره حقشه گفت برای چی بدبخت گناه داره گفتم اون باشه که دفعه ی دیگه ما رو اذیت کنه.گفت باشه بابا گفتم هیچکی نمیتونه مارو از هم جدا کنه گفت هیچ کس گفتم لپتو بیار جلو گفت برای چی گفتم تو بیار جلو گفت بیا الان لپم جلوی یک بوس آبدار از این طرف تلفن کردمش گفت خیلی ناقلا شدی ها گفتم چیکار کنم دیگه ما اینیم گفت باشه یکی طلبت گفتم عزیزم من باید برم خونه دیر شده الان مادرم شک میکنه گفت باشه قربون شکل ماهت برم برو خونه گفتم رفتم خونه دوباره بهت پیام میدم گفت باشه خوشگلم گفتم خیلی دوست دارم گفت منم خیلی دوست دارم خداحافظ گفتم بای بای.

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط میلاد 

دلهره...

یک روز زنگ زدم به گوشیش یک دختره دیگه گوشیشو ورداشت گفتم الو گفت بفرمایید فهمیدم که عشقم نیست از ترس این که کسی باشه و فهمیده باشه سریع قطع کردم.5 دقیقه واستادم با خودم میگفتم اگه کسی باشه که بخواد بگه چرا زنگ میزنی حتما تا الان بهم زنگ زده بود خلاصه دوباره زنگ زدم گفتم سلام گفت سلام گفتم زهره نیست گفت شما دوباره ترسیدم هیچی نگفتم گفت فکر کنم شما آقا میلاد باشید نه گفتم بله شما گفت من دختر عموی زهره ام اینو که گفت خیالم راحت شد گفتم زهره کجاست گفت رفته بیمارستان گفتم کی میاد گفت معلوم نیست شاید دیگه اصلا نیاد گفتم یعنی چی گفت معلوم نیست دیگه کی بیاد.من تا سه روز هر روز زنگ میزدم به گوشیش و اون دخترعموش جواب میداد و همش جواب سر بالا میداد.تا سه روز من خواب و خوراک نداشتم تا سه روز من اصلا غذا نخوردم اصلا شبا خوابم نمیبرد.حالم خیلی بد بود میگفتم خدایا نکنه دیگه بر نگرده نکنه منو فراموش کرده باشه.کار هر شب و هر روزم شده بود گریه کردن و دعا کردن اینقدر گریه میکردم که مادرم میفهمید گریه کردم.ولی به روی من نمیاورد.بعد از سومین روز یک روز که اینقدر گریه کرده بودم خوابم برده بود وقتی بیدار شدم دیدم پیام داده سلام حالت خوبه عزیزم.نمیدونید اون لحظه چه حسی داشتم انگاری تمام دنیا رو بهم داده باشن داشتم پرواز میکردم اینقدر خوشحال شده بودم که مادرم فهمیده بود خوشحالم بهم میگفت میلاد چی شده تو یکدفعه 180 درجه فرق کردی.سریع پیام دادم که کجا بودی عزیزم چرا به من نگفتی میرم بیمارستان چرا اینقدر دیر اومدی؟گفت ببخشید تمام این سه روز براش تعریف کردم که چیکار کردمو چیکار نکردم.

اینم یکی دیگه از خاطراتم.

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط میلاد 

از یک روح

قبلا بهتون گفته بودم که من تو ماه رمضون با عشقم آشنا شدم.حالا میخوام خاطرات ماه رمضونو براتون تعریف کنم و بنویسم.

ما تقریبا همه ی کارهامون با هم بود گریه کردن خندیدن خوابیدن بیدار شدن دیوونگی و...برای همین ماه رمضون سال 1389 هیچ وقت از یادم نمیره.

اون اول ها قرار بود تو ماه رمضون هر کی زود تر بیدار میشه اون یکی رو برای سحر بیدار کنه برای همین ما هر شب با هم تا سحر پیام بازی میکردیم با هم حرف میزدیم با هم گریه میکردیم با هم میخندیدیم حتی باید اینم بگم تو بغل همدیگه میخوابیدیم.شاید باورتون نشه ولی وقتی میگفت الان تو بغلتم واقعا حضورشو حس میکردم و آرامش میگرفتم.ما بیشتر شبا با هم تا سحر پیام بازی میکردیم.قرار گذاشته بودیم که هرکی اون یکی رو بیدار کنه بیشتر دوستش داره.برای همین بیشتر موقع ها من بیدارش میکردم.همیشه وقتی نزدیک سحر میشد من یا عشقم زنگ میزدیم با همآروم حرف میزدیم.مثلا یک شب مادرم نزدیکای سحر داشت غذا رو آماده میکرد که من زنگ زدم آروم گفتم سلام گفت سلام گفتم بیداری گفت آره گفتم خداحافظ گفت خداحافظ.اون روزا خیلی با هم خوش بودیم.اون موقع هر وقت میرفت بیمارستان سر سفره ی افطار براش دعا میکردم.خلاصه که اون شب ها رو هیچ وقت تو زندگیم فراموش نمیکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط میلاد 

سوختن

امروز(12/8/1389) نزدیک به یک هفته و دو روز که صدای عشقمو نشنیدم با هاش حرف نزدم شاید دیگه صداشو نشنوم.نمیدونم الان چی کار میکنه نمیدونم کجاست نمیدونم حالش خوبه یا نه نمیدونم منو فراموش کرده یا نه.اصلا حالم خوب نیست هر روز میرم مدرسه وقتی برمیگردم مستقیم میرم تو اتاقمو دیگه بیرون نمیام هیچی غذا نمیخورم شبا کابوس میبینم.هر شب اگرعکسشو بغل نکنم و گریه نکنم خوابم نمیبره خیلی دلم براش تنگ شده خیلی دلم برای صداش تنگ شده خیلی دلم برای اون میلاد گفتنش تنگ شده. الان یک هفته است که سرما خوردم و نه قرصی میخورم نه دکتری میرم.نمیخوام خوب بشم دوست ندارم بدون عشقم زندگی کنم.عشقم یک جمله بهم گفت که هیچ وقت یادم نمیره.اون گفته بود که عشق واقعی اون عشقیه که هیچ وقت به هم نرسیم الان که فکر میکنم میبینم واقعا راست میگه اگر داستان های عشق های اساطیری رو بخونید هیچ کدوم اونها بهم نرسیدن.دوست دارم فقط یک بار صداشو بشنوم و اون بگه میلاد و من بگم جانم هر وقت از دستش ناراحت میشدم البته ناراحت که نه دلخور میگفت میلاد انتظار داشت که من بگم جانم ولی من میگفتم چیه و اون میگفت هیچی.نمیدونم دوباره کی صداشو مشنوم.از خدا میخوام دوباره اونو بهم برگردونه.خدایا من بهت گفتم که اگه قراره عشقم پیشم نباشه من نمیخوام پیشم باشه.همیشه به خدا میگم که خدایا اگه قراره کسی بره اول من باشم نه عشقم.دلم برای اون روزهای با هم بودن تنگ شده دلم برای اون خنده هاش تنگ شده دلم برای اون اشکاش تنگ شده.نمیدون پسرخالم همش به من میگفت شما دو تا دیوونه اید همیشه با هم گریه میکنید با هم میخندید با هم میخوابید با هم بیدار میشید میگفت انگار شما دو تا رو از وسط نصف کرده باشن.خیلی دوسش دارم خیلی اونقدر که قابل وصف نیست.هیچ وقت فراموشش نمیکنم.

خدایا با این چشم های خیسم ازت میخوام که عشقم هر کجا که هست مواظبش باشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط میلاد 

تا آخر عمر در دلم خواهی ماند
تنها تو چراغ محفلم خواهی ماند
ای پاکترین زلال جوشان دلم
ای آینه در مقابلم خواهی ماند



تا سر ز سجود آخری بر میداشت
شمشیر ز کینه، کافری بر میداشت
انگار برای رفتنش هم کعبه
باید که شکاف دیگری بر میداشت


با وعده بی حساب خامم کردی
انگشت نمای خاص و عامم کردی
من شخصیت رمان علمی بودم
تبدیل به قصه درامم کردی
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط میلاد 

دیدار

...از خونه که اومدم بیرون با گوشی مادرم که ورداشته بودم زنگ زدم گوشیش روشن بود.جواب داد گفتم سلام عزیزم گفت سلام گفتم کجایی گفت اول مشهد 5 دقیقه دیگه از اتوبوس پیاده میشم گفتم هر وقت که از اتوبوس پیاده شدی میخواستی سوار تاکسی بشی زنگ بزن من بهت آدرس بدم بعد بیای پیش من باهم بریم حرم گفت باشه گفتم پس فعلا خداحافظ گفت خداحافظ. 5 دقیقه دیگه تک زد گفت میلاد تو برو حرم منم میام گفتم مگه قرار نبود بیای پیش من با هم بریم گفت میام حرم بهت میگم چی شده؟

سوار یک تاکسی شدم راهی حرم شدم.رسیدم حرم زنگ زدم گفتم کجایی گفت تا 5 دقیقه ی دیگه میرسم.بعد از پنج دقیقه دوباره زنگ زدم گفتم کجایی گفت صحن غدیر(یکی از صحن های حرم)گفتم مگه قرار نبود بیرون از حرم همدیگرو ببینیم واستا الان من میام پیشت.رفتم دیدم از روبرو داره میاد وقتی نگام به نگاش افتاد فکر کردم هیچ غمی تو دنیا ندارم.گفت میلاد خسته شدم گفتم بیا بریم یک جا بشینیم.رفتیم یک جا نشستیم چون من معمولا زود پاهام سرد میشه پالتومو انداختم رو پاهام.گفت میلاد خیلی نامردی گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت منم پاهام خسته ی سرد شدن حداقل اون پالتوتو یکمم بنداز رو من.نصف پالتو رو پاهای من بود نصف دیگش رو پاهای عشقم دستامم برده بودم زیر پالتو که گفتم دستاتو بیار اینجا دستاشو که اورد زیر پالتو محکم دستاشو گرفتم گفتم به خودت چی تزریق کردی گفت چی؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم هیچی فقط وقتی دستات میگیرم حس میکنم که قلبم آرومه گفت هیچی بابا اینقدر لوس نشو.

نزدیک دو ساعت با هم نشسته بودیم گفت بیا بروخونه دیرت شده گفتم نمیخوای منو تا دم حرم همراهی کنی گفت بریم اون مسیری که میشه تو 3 دقیقه پیاده رفت تا رسید به خیابون ما تو 15 دقیقه رفتیم.تو راه دستای همدیگرو گرفته بودیم وقتی رسیدیم کنار خیابون دیدم داره گریه میکنه یکی آروم زدم تو گوشش بعد آروم بوسش کردمو اشکاشو پاک کردم و گفتم عزیز من چرا گریه میکنی گفت میلد من طاقت دوریتو ندارم گفتم عزیزم منم طاقت دوریتو ندارم.بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم و برگشتم خونه.اون روز هم تو خاطرات من ثبت شد که هیچ وقت پاک نمیشه.

منتظر بقیه خاطراتم باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط میلاد 

خوشحالی

یک روز که ازمدرسه برگشتم خونه (4/8/1389) میخواستم از بیرون زنگ بزنم به عشقم دیدم ای وای کارت تلفنمو خونه جا گذاشتم.رفتم خونه که کارتمو وردارم که یکدفعه حالم بهم خورد چون شب پیشش سرما خورده بودم.رفتم درمانگاه.وقتی برگشتم خونه دوباره میخواستم برم بیرون که مادرم گفت که نرو بیرون تو حالت خوب نیست.چون حالم خوب نبود گرفتم خوابیدم.وقتی بیدار شدم بالاخره هر جوری که شده رفتم بیرون تا به عشقم زنگ بزنم.بهش زنگ زدم بعد از چند ثانیه گوشی رو ورداشت تا گفتم سلام گفت سلام عزیزم کجا بودی چرا اینقدر دیر زنگ زدی منم بهش گفتم حالم خوب نبود برای همین نتونستم زنگ بزنم گفت الهی من برات بمیرم گفتم لازم نکرده گفت خوب اگه بگم تا 3 ساعت دیگه من مشهدم حالت خوب میشه گفتم عزیزم اذیت نکن من قلبم ضعیفه خندید و گفت نه بابا به جون میلاد شوخی نمیکنم گفتم خوب کجایی کی میخوای حرکت کنی گفت هنوز شیروانم و تا 5 دقیقه دیگه حرکت میکنم.گفتم خوب چه جوری همدیگرو ببینیم گفت تو از خونتون بیا بیرون یک لحظه ببینمت بعد برو گفتم خوب نمیخوام تو رو فقط یک لحظه ببینم گفت خوب چیکار کنیم میتونی بیای حرم گفتم نمیدونم باید برم خونه ببینم وضعیت چه جوریه.گفت میلاد شارژ باتری گوشیم کمه احتمال داره که خاموش بشه گفتم خوب الان خاموش کن من سه ساعت دیگه زنگ میزنم بگم میتونم بیام حرم یا نه گفت باشه فعلا خداحافظ.رفتم خونه مادرم گفت نرو بیرون که قراره مشاور مدرسه داداشت بیاد خونه منم از خدا خاسته از این فرصت استفاده کردم مشاور که اومد خونه هیچ کدوم از حرفهاشو نفهمیدم و همش حواسم وتمام فکرم رو این بود که چه جوری باید عشقم رو ببینیم.وقتی حرفهای مشاور تموم شد بهم گفت که به پدرت بگو بیاد.منم گفتم و بابام رفت تو اتاق.منم سریع به مادرم گفتم میخوام برم حرم اونم بدون چون چرا قبول کرد.داشتم پردرمیاوردم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط میلاد 

عشق

سلام ببخشید که یکم دیر اومدم ولی امروز جبران میکنم.

بعد از اون ماجرای حرم که برگشتم خونه برای افطار رفتیم بیرون.رفته بودیم یک پارک.رفتم یک جای دنج و خلوت و زنگ زدم به عشقم(از این به بعد به جای اینکه بگم دوست دخترم میگم عشقم)یک بار زنگ زدم گوشی رو جواب نداد فکرکردم هنوز بیمارستانه.دفعه دوم که زنگ زدم گوشی رو جواب داد گفتم سلام عزیزم گفت سلام فدات شم گفتم معلوم هست تو کجایی چرا جواب پیامامو نمیدی گفت ببخشید گفتم کجا بودی(میدونستم بیمارستان بوده ولی نمیخواستم به روش بیارم)گفت بیرون بودم گوشیمم نبرده بودم گفتم بیمارستان بودی آره یک لحظه مکث کرد گفت چی گفتم بیمارستان بودی آره گفت تو از کجا میدونی گفتم بماند گفت تو روخدا گفت بگو کی بهت گفته گفتم اگه بگم تو هم میگی برای چی میری بیمارستان یک لحظه فکر کرد بعد گفت آره منم گفتم دختر خالت گفته دیگه صداش نیومد هر چی گفتم الو جواب نداد فهمیدم قطع کرده.دوباره زنگ زدم گوشی رو جواب داد گفتم چرا قطع کردی ولی چیزی نگفت گفتم حالا بایدتو بگی چرا میری بیمارستان گفت ای بابا چه قدر گیرمیدی میلاد بابا سرماخوردگیم شدید شده میرم بیمارستان گفتم دروغ میگی گفت به خدا دروغ نمیگم داد زدم گفتم الکی قسم خدا رو نخور تو برای سرما خوردگی نرفتی بیمارستان گفت چرا گفتم من که میدونم چرا رفتی بیمارستان گفت چرا گفتم تو مریضی کلیت آسیب دیده دوباره چند ثانیه صداش نیومد دو سه بار گفتم الو تا میخواستم قطع کنم گفت جانم عزیزم بگو گفتم چرا به من دروغ گفتی چرا به من نگفتی برای چی میری بیمارستان.گفت اخه میترسیدم که منو تنها بزاری گفتم آخه فدات شم من اینقدر دوست دارم که نمیتونم بدون تو زندگی کنم بعد میخوام تنهات بزارم گفت حالا که فهمیدی گفتم آره فهمیدم ولی از زبون یکی دیگه.گفتم میدونی وقتی فهمیدم چه حالی پیدا کردم میدونی وقتی فهمیدم کجا رفتم چی کارکردم گفت نه چیکار کردی تمام ماجرای حرم رفتنو براش تعریف کردم.

گفت آخی بمیرم برات چرا گریه کردی چرا با دهن روزه سر ظهر رفتی حرم.گفتم من حاضرم برات بمیرم اینکه کاری نبود من کردم.

چند دقیقه ی دیگه با هم حرف زدیم.بعد چون نزدیک افطار بود خداحافظی کردیم.بعد که برگشتیم خونه با هم اس بازی میکردیم.

منتظر بقیه ی خاطراتم باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط میلاد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط میلاد 

چیزی ندارم جز قلبی کهنه

اشكي به چشم و در دلم آهي نمانده است
ديگرا مرا ز عشق گواهي نمانده است

در چشم بي فروغ من از رنج انتظار
غير از نگاه مانده به راهي نمانده است

در سينه سر چرا نكشم چونكه بر سرم
جز سايه هاي بخت سياهي نمانده است

در دوره اي كه عشق گناه است بر دلم
جز جاي داغ مهر گناهي نمانده است

نوري زمهر تو نيست به دلهاي دوستان
لطفي دگر به جلوه ي ماهي نمانده است

در باغ خشك دوستي اي باغبان عشق
از گل گذشته برگ گياهي نمانده است

شور و حلاوتي ز كلامي نديده ام
شوقي و جذبه اي به نگاهي نمانده است

حسرت كشي ببين كه دگر از وجود من
جز ناله هاي گاه به گاهي نمانده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط میلاد 

دیوانگی

یک روز بهش پیام دادم که کجایی چی کار میکنی جواب تا نیم ساعت نیومد خیلی منتظرش بودم تا جوابمو بده بعد از نیم ساعت پیام اومد(ما با هم قرار گذاشته بودیم که از هر خطی به هم پیام میدیم آخرش یک ستاره بزاریم تابفهمیم کیه)اون پیامی که اومد ستاره نداشت گفتم شما گفت من زهرم دیگه گفتم نه تو زهره نیستی گفت از کجا فهمیدی گفتم بماند گفتم تو کی هستی؟ گفت دختر خالشم گفتم زهره کجاس گفت بیمارستان(چند روزی بود هر روز میرفت بیمارستان بعد به من میگفت که سرما خوردم)گفتم چرا زهره هر روز میره بیمارستان گفت سرماخوردگیش شدید شده هر روز میره سرم وصل میکنه گفتم نه آدم برای یک سرما خوردگی هر روز نمیره بیمارستان.گفت چرا گفتم تو رو به خدا بگو زهره چشه گفت هیچی بابا فقط یک سرماخوردگیه تا دو روز دیگه هم خوب میشه گفتم تو رو به همون خدایی که بالا سرته بگو چی شده.گفت باید خودتو کنترل کنی و گریه نکنی گفتم باشه گفت زهره دیالیزه هر روز میره بیمارستان خونشو عوض کنه تو منتظران پیوندان کلیه هم هست گفتم یعنی چی گفت یعنی باید پیوند کلیه بشه هر روز یا هر چند روز باید بره بیمارستان.منم خیلی دلم گرفت ماه رمضون بود مهمون داشتیم قرار بود برای افطار بریم بیرون.من زیر پتو داشتم گریه میکردم که دیگه طاقت نیاوردم.یکدفعه تصمیم گرفتم که برم حرم امام رضا براش دعا کنم پا شدم که از اتاقم رفتم بیرون تا مادرم قیافمو دید گفت میلاد چی شده تا اینو گفت بغضم شکست و زدم زیر گریه رفتم تو اتاق مادرم اومد گفت چی شده گفتم هیچی یکی از دوستای پارسالیم که هنوزم باهاش ارتباط دارم تصادف کرده حالش خیلی بده میخوام برم حرم براش دعا کنم گفت مادرجان از همین جا هم میشه براش دعا کنی الان سر ظهره (آخه ساعت 1:30 بود) گفتم نه باید برم و زدم بیرون از خونه یک آژانس گرفتم رفتم حرم.یک آهنگ پیشواز رو گوشیش بود که خیلی دوسش داشتم به دختر خالش گفتم گوشی رو جواب نده میخوام آهنگو گوش کنم اونم گفت باشه.شاید نزدیک 20 بار زنگ زدم و آهنگو گوش کردمو گریه میکردم چون داخل حرم آنتن نمیده دیگه نتونستم زنگ بزنم.رفتم زیارت کردم ضریح امام رضا رو بوس میکردمو گریه میکردمو دعا میکردم بعد اومدم یک جای خلوت نشستم.تو گوشیم یک آهنگ داشتم به نام اگر مانده بودی که امید خونده بود این آهنگو هر وقت دلم میگرفت گوش میدادم اونو گذاشتمو مثل بارونی که موجب سیل اومدن میشه گریه کردم.بعد از یک ساعت که گریه کردم میخواستم برگردم که بابام زنگ زد به گوشیم گفت کجایی بیام دنبالت منم گفتم کجایم.اومد دنبالم سوار ماشین که شدم گفت نامرد چرا به من نگفتی که میری حرم منم بیام منم گفتم دیگه نشد.تا گفت برای منو مادرت دعا کردی دوباره بغض گلوم شکست اشکام روی گونه هامو پر کرد.بابام گفت چی شد چیزه بدی گفتم منم اشکامو پاک کردم گفتم هیچی بریم که مهمونا منتظرمونن(مهمونامون عمه هام بودن)اون موقعی که من از خونه زدم بیرون عمم اینا خونه ی ما بودن بعد که با بابام برگشتیم خونه یکی از عمه هام گفت چه قدر چهرت عوض شده اون موقع خیلی گرفته بودی گفتم وقتی آدم میره حرم با ناراحتی میره ولی وقتی برمیگرده خوشحاله وقتی که داشتم از حرم میومدم بیرون اینقدر گریه کرده بودم که احساس سبکی میکردم فکر میکردم مثل یک پرنده دارم پرواز میکنم مثل یک پر بین آسمون و زمین معلقم.فکر میکردم یک کوه رو از رویه شونهام ورداشتن.اونروزو هیچ موقع از یادم نمیره.هر وقت عشقم میگفت درد دارم رو به امام رضا می ایستادم وبه امام رضا سلام میدادم تا اینکه خوب بشه.فکر نمیکنم تا حالا اونجوری تو حرم امام رضا گریه کرده باشم.اونروز رو تا آخر عمرم تو یه خاطراتم مرور میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط میلاد 

دلبستگی

تقریبا 12 روز با بی میلی باهاش صحبت میکردم ولی بعد از 2 هفته یک حس خاصی بهش داشتم دیگه باور کرده بودم که این دختره نمیخواد من بندازه این با من میمونه.یک حس دوست داشتن تو وجودم خیمه زده بود اگه یک روز باهاش حرف نمیزدم انگار یک کاری رو ناقص انجام داده بودم نمیتونستم شب بدون فکرش بخوابم بهش وابسته شده بودم.اگر یک روز صداشو نمیشنیدم نمیتونستم بخوابم.اگه خبری ازش نداشتم انگار که تو این دنیا نبودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط میلاد 

دل تنگی

قرار بود خالم اینا که شهرستان شیروان زندگی میکنن بیان مشهد.چند سال پیش شوهر خالم فوت کرد و خالم با دوتا پسر تنها زندگی میکنه یکی از پسر خاله هام یک سال از من بزرگه و یکیشون 3 سال از من کوچیکه.من رابطم با پسرخاله بزگم خوبه یعنی مثل دو تا برادریم هر اتفاقی برامون میفته به هم میگیم.همون روز سوم آشنایی من با دختره خالم اینا اومدن خونه ی ما من به پسر خالم گفتم که بیا این دختره رو امتحانش کن ببین باهات دوست میشه یا نه بعد پسر خالم با خط خودش زنگ زد به دختره نزدیک 5 دقیقه با هاش صحبت کرد که بالاخره دختره راضی شد باهاش دوست بشه.بعد از 5 دقیقه با خط پسرخالم زنگ زدم بهش گفتم سلام گفت سلام گفتم خوبی گفت آره گفتم شنیدم با یک پسر دیگه دوستی هیچی نتونست بگه گفتم این همون دوست داشتنی بود که میگفتی این همون دختریه که با همه فرق میکنه گفت میلاد غلط کردم ببخش دیگه از این کار ها نمیکنم منم گفتم همه ی شما دختر ها سر و ته یکید همه مثل همید.گفت میلاد تو رو خدا یک فرصت دیگه بهم بده گفتم نه دیگه خداحافظ و قطع کردم.ته دلم یک جوری بود یک چیزی بهم میگفت که این دختره با دختر های دیگه فرق میکنه بعد از یک ساعت بهش زنگ زدم گفتم سلام گفت سلام چی شد تو که از من بدت میومد چرادوباره زنگ زدی گفتم نمیدونم ته دلم واقعا یک چیزی بهم میگفت که تو با بقیه دختر ها فرق میکنی گفت چه عجب فهمیدی گفتم کار تو خیلی بد بود مطمئن باش اگه یکی دیگه بود دیگه هیچ وقت بهت زنگ نمیزد گفت اره منم قبول دارم که کاره من زشت بود ولی به خدا  دیگه قول میدم به جز تو به هیچ کس فکر نکنم.بعد چون یکم ناراحت بودم دیگه اونروز بهش نه زنگ زدم نه اس دادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط میلاد 

داغونم

امشب که بعد از 3 ماه (2/8/1389) باهاش حرف نزدم انگار یک چیزی گم کردم انگار یکی از اعضای بدنم نیست انگار قلبم خوابش برده و دیگه نمیخواد بزنه نمیدونم الان کجاست نمیدونم داره چیکار میکنه نمیدونم غذا خورده یا نه نمیدونم داره به چی فکر میکنه ولی من مطمئنم اونم مثل منه مثل من امشب دیوونه شده.نمیدونم چرا اینجوری شد.اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااااااااای عاشقان کجایی که ببینی چه به سر منو عشقم اومده.چرا وقتی آدم ناامید میشه دیگه دوست نداره زندگی کنه.الان که دارممینویسم مثل ابر بهار دارم گریه میکنم نمیتونم ببینم تا بنویسم.خداااااااااااااااااااااااا تو رو خدامنو ببر تا راحت بشم.زهره جونم هرجا که هستی خدا همیارت باشه خیلی دلم برای اون صدات تنگ شده دارم میمیرم.خداچرا قراره من بدون عشقم زندگی کنم.اگر قراره اون نباشه منم دوست ندارم تو دنیا باشم.دیگه به امید کی صبح بیدار شم و برم مدرسه دیگه به امید کی زندگی کنم.امروز اینقدر گریه کردم که نمیتونم ببینم نمیتونم بنویسم.خدایا عشقم هرجا هست به همون بزرگیت قسم میخورم که مواظبش باش.خدایا تو رو خدا بهم برشگردون من نمیتونم بدون اون زندگی کنم.اگه قراره بهم برش نگردونی پس منو زودتر ببر.خدایا اگه قراره کسی بره اول من باشم نه عشقم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط میلاد 

دوست دارم

نگو قراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی

نمیذارم یواش یواش هم رنگ سایه ها باشی

دسته گلها تو نمیخوام

خاطرهاتو نمی خوام

خودت که بهتر میدونی که من فقط تو رو میخوام

گل های باغچه رو برات تک تک و از شاخه چیدم

ببین چقدر جون میکنم بهت بگم دوست دارم

بهت بگم دوست دارمممممممم
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط میلاد 

روز دوم

 فرداش صبح که از خواب بیدار شدم(چون تابستون بود ساعت 10بیدار میشدم) گوشیمو که چک کردم دیدم یک پیام اومده نگاه کردم دیدم همون دخترست.نوشته بود خوابیدی بیدار شو تنبل خان لنگ ظهره.من رفتم صورتمو شستم و صبحانه که خوردم براش پیام فرستادم نوشتم:سلام صبح بخیر بعد از 2 دقیقه پیام اومد نوشته بود اولا سلام ثانیا صبح بخیر نه و ظهر بخیر ثالثا چرا تا لنگ ظهر گرفتی خوابیدی من دیروز بهت گفتم که تنهام میخوام یکی با هام باشه نه یکی باشه که بخوابه منم گفتم ببخشید از فردا زود بیدار میشم.گفت حالا اشکال نداره من الان باید برم کلاس کنکور تا یک و نیم ساعت دیگه میام بعد تک میزنم تو زنگ بزن تا با هم صحبت کنیم گفتم باشه.زیاد برام اهمیت نداشت که بیاد یا نه بالاخره یک ونیم ساعت گذشت و تک زد منم رفتم تو یک پارک کنار خونمون نشستم و بهش زنگ زدم گوشی رو ورداشت گفت الو گفتم سلام گفت سلام خوبی گفتم هی یک نفسی میاد و میره گفت اگه نیاد که ماله منم نمیاد(تو دلم گفتم آره جون خودت)گفت نمیدونی چه جوری این یک ونیم ساعت وچجوری گذروندم گفتم چجوری گفت همش منتظر بودم تا کلاسم تموم بشه گفتم خوب تموم شده و حالا داری با من حرف میزنی گفت خیلی دیر گذشت گفتم حالا اینا رو ولش کن خودت چطوری گفت منم خوبم گفتم من هنوز اسم تو رو نمیدونم نمیدونم چند سالته گفت خوب منم نمیدونم گفتم خوب من هر چی رو در باره ی خودم گفتم تو هم باید بگی گفتم اسمم میلاد اونم گفت اسم منم زهره ی گفتم 17 سالمه اونم گفت من 18 سالمه گفتم تو مشهد زندگی میکنم اون گفت تو بجنورد من گفتم حالا شناختمت گفت خوبه منم شناختمت یکم درباره ی خانواده هامون صحبت کردیم.بعد گفتم باید برم خونه دیر شده گفت عزیز دلم برو خونه گفتم رفتم خونه با پیام با هم حرف میزنیم.رفتم خونه براش پیام دادم واقعا منو دوست داری گفت آره خیلی منم گفتم خیلی دوست دارم(از ته دلم نبود).بعد دیگه پیام ندادم.شب ساعت 10 پیام اومد که کجایی خبر ما رو نمیگیری گفتم ببخشید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط میلاد  |